ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
419
قصص الانبياء ( فارسى )
خواندن گوش داشتند و بقوم خويش باز رفتند و گفتند : إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ . « 1 » و جمله برخاستند و بمكّه آمدند تا رسول را ببينند . چون به مكه رسيدند رسول عليه السّلام در حرم بود . حرمت حرم را بحرم درنيامدند ، خداى تعالى درختى را فرمان داد تا از آنجا كه بود برخاست و رسول را آگاه كرد ، و بعضى گويند جبريل عليه السّلام آگاه كرد ، و تنى چند از ياران با او بودند . رسول گفت كسى كه در دل او حسد و كبر و غش نبود با من بيايد . عبد اللّه مسعود گفت يا رسول اللّه من بيايم . رسول گفت شايد . برخاست و ركوهء برداشت و خرماء چند درو نهاد و پارهء آب با خود برد و برفت . پيغامبر صلوات - الرّحمن عليه چون از حرم بيرون آمد خطى بكشيد و مرو را گفت كه درين خط بباش و ازين خط بيرون مرو . و رسول برفت و ايشان را دعوت كرد . جمله مسلمان شدند و شريعتشان بياموخت . و عبد اللّه بن مسعود گويد من مىديدم كه تواضع مىكردند و مىگريستند ] b 502 [ خواستم كه از آن خط بيرون روم ، باز وصيت رسول ياد آمد . چون رسول بازگشت وقت سپيده دم بود ، مرا ديد همچنان بپاى ايستاده . گفت يا عبد اللّه اگر تشنه بودى روا بودى . گفتم يا رسول اللّه خواستم تا از اين خط بيرون روم . گفت نيك بود كه بيرون نيامدى كه اگر بيرون آمدى تا قيامت مرا نديدى . آنگاه گفت يا عبد اللّه با تو آب هست ؟ گفتم هست ، ليكن خرماء چند درو ريخته است . از من بستد و گفت آب پاك و خرما پاك . آبدست كرد و به نماز ايستاد . بعضى از پريان بيامدند . رسول گفت چرا آمديد ؟ گفتند تا با تو نماز كنيم . و گفتند يا رسول اللّه ما ترا سخت دوست مىداريم و خواهيم كه پيوسته به زيارت تو آييم و راه ما دورست و ما را توشه نيست . رسول گفت سرگين ستوران و آدميان علف ستوران شما و استخوان ستورانى
--> ( 1 ) - سورة الجن 1 و 3